کد خبر: ۱۰۱۸۰
تاریخ انتشار: ۱۶ آبان ۱۳۹۶ - ۱۹:۰۸
مقدمه‌ای برای فهم طرح تربیت توحیدی؛
این مصاحبه، برگرفته از گفت‌وگویی مفصل با آیت‌الله محمدباقر تحریری، استاد برجسته اخلاق و حکمت حوزه علمیه است که در پایگاه جریان‌شناسی روحانیت (رسای اندیشه) منتشر شده است. از آن‌جا که مقدمه مفیدی برای فهم طرح تربیت توحیدی است، خلاصه‌ای از آن، به خوانندگان تقدیم می‌شود.

این مصاحبه، برگرفته از گفت‌وگویی مفصل با آیت‌الله محمدباقر تحریری، استاد برجسته اخلاق و حکمت حوزه علمیه است که در پایگاه جریان‌شناسی روحانیت (رسای اندیشه) منتشر شده است. از آن‌جا که مقدمه مفیدی برای فهم طرح تربیت توحیدی است، خلاصه‌ای از آن، به خوانندگان تقدیم می‌شود.٭

مکاتب اخلاقی بر چه اساسی تقسیم می‌شوند؟

مکاتب اخلاقی بر اساس روش تقسیم می‌شوند. مکتب اول، مکتب اخلاقِ حدیثی است که تکیه‌گاهش فقط روایات است. البته این دو قسمت دارد. تا قبل از مرحوم مجلسی فقط روایات را بیان می‌کردند، منتها مرحوم کلینی زحمت فراوانی کشید و با باب‌بندی روایات، کتاب اصول کافی را تنظیم کرد. به این روش اخلاق حدیثی می‌گویند؛ ولی در بحارالانوار علاوه بر ذکر روایات، تحلیل اجتهادگونه‌ای هم در روایات اخلاقی داریم. این مزیت در بحارالانوار هست که اخلاق، صرفاً روایات نیست و تحلیل بیانات مرحوم مجلسی راهگشاست و به انسان روش می‌دهد. اما کتاب‌های قبل مثل تحف العقول، مکارم الاخلاق، خصال شیخ صدوق و کتاب مرحوم کلینی چنین نبودند.

مکتب دوم، مکتب اخلاق فلسفی است. این مکتب بر این اساس شکل می‌گیرد که دیدگاه فلسفی را نسبت به انسان مطرح می‌کند؛ اینکه انسان چند قوه دارد و فضائل و رذائلش چیست و راه رسیدن به فضائل و زدودن رذائل چگونه است. گفته می‌شود عدالت آن است که این قوا تعدیل شود و تعدیلش هم بر اساس این است که قوۀ عاقلۀ انسان بر این قوا حاکم شود و سررشتۀ این قوا را به دست گیرد. این اخلاق فلسفی یا مکتب اخلاق فلسفی است. این مکتب چون انسان را معرفی می‌کند و از روح و قوای انسان سخن می گوید، انسان‌شناسانه است.

طهارات‌الاعراق اولین کتابی است که در مکتب اخلاق فلسفی نوشته شده است. پس از ابن مسکویه، مرحوم خواجه نصیر در اخلاق ناصری این کار را کرد و بعد هم غزالی، کیمیای سعادت را تدوین کرد. پس از آن برخی از بزرگان به نوعی سعی کردند همین روش را با روایات و آیات همراه کنند؛ جامع السعادات و معراج السعاده حاصل این تفکر است. این بزرگواران بر اساس بیان قوای متعدد و نحوه تعدیل قوای وجودی انسان این کتاب‌ها را تالیف کردند.

روش سوم که بعضی از عالمان ما این روش را در تحلیل مسائل اخلاقی دنبال می‌کنند، روش عرفانی یا اخلاق عرفانی است. ازآنجاکه هدف عرفان، شناخت خدای متعال است از این جهت مباحثی که عرفان مطرح می‌کند به نوعی بر محور شناخت خداوند می چرخد. آن دو مکتب به این صراحت هدفشان شناخت خدا نبود. مقصد در اخلاق روایی و فلسفی، اتصاف نفس به اوصاف حسنه است؛ اما در روش اخلاق عرفانی، مسائل اخلاقی تحلیل می‌شوند تا به نوعی به معرفت الهی برسد؛ مثلاً صفات حمیده به نوعی با معرفت الهی به شناخت خداوند و توجه خاص به خدای متعال مرتبط است و کسب صفات حمیده مقدمه‌ای می‌شود تا با ذی‌المقدمه همراه شود. صفات رذیله هم به نوعی ما را از معرفت خدای متعال دور می‌کند. حضرت امام این روش را عمدتاً در قسمتی از مسائل اخلاقی، در کتاب چهل حدیث در بعضی احادیث مطرح کردند. در این کتاب، همه مباحث اخلاقی نیست و قصد امام از نوشتن این کتاب، اخلاق نبوده، بلکه قصدشان تبیین چهل حدیث بود. بعضی از این احادیث اخلاقی هستند و ایشان در تبیین مسائل اخلاقی، گاهی با دیدگاه عرفانی وارد شده‌اند. در کتاب شرح جنود ایشان، بیشتر اخلاق عرفانی به چشم می‌خورد؛ هرچند آنجا روایات بیشتری ذکر شده است.[۱]

این جریان‌های اخلاقی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

به طور کلی این مشکل در روش‌های اخلاق هست که به ما راه را نشان نمی‌دهند که شخص برای اصلاح خودش از کجا آغاز کند. نکته دیگر اینکه آیا هدف ما صرفاً تنظیم صفات و حالات باید باشد یا هدف بالاتری هم می‌توانیم داشته باشیم؟ اگر ما فقط به این صفات از لحاظ رذیلت و فضیلت توجه کنیم، آن‌گاه هدف صرفاً اصلاح نفس می‌شود و اصلاح نفس هم عمدتاً در نظام دنیایی مفید است و اگر بخواهد کامل باشد باید با توکل و توسل و رابطه با حق‌تعالی همراه باشد.

اوصاف نفسانی اجمالاً در دیدگاه‌های غیر دینی نیز مطرح می‌شود، ولی اساس آن‌ها بر تأمین اهداف متعالی و الهی نیست. در این رابطه روایتی هست که می‌فرماید: مردم سه دسته‌‌اند: «ظالم بنفسه»، یعنی کسی که دنبال هوای نفس است؛ «مقتصد»، یعنی کسی که دنبال قلبش است تا خودش را اصلاح کند؛ «سابق بالخیرات»، یعنی کسی که دور خدا می‌چرخد تا بداند خدا چیست.

به هر حال اصل در اخلاق دینی، ارتباط با خداوند متعال و توجه به خدای متعال است. هنوز حوزه این رنگ و بو را نگرفته است. محور اخلاق، ارتباط برقرار کردن با خداوند متعال است.[۲] محور اصلی در مباحث اخلاقی، تحصیل فضایل و دوری از رذائل است؛ اما مرحوم علامه طباطبایی نگاه عمیق‌تری در طرح مسایل اخلاقی دارند. ایشان معتقدند دیدگاه اسلام در تحصیل فضایل، برقرارکردن رابطه ایمانی با خدای متعال است. رذایل به نوعی ما را از داشتن رابطه ایمانی با خداوند متعال باز می‌دارد. این عمق‌نگریِ مرحوم علامه در مقام نظر است.[۳] مرحوم علامه می‌فرمودند: اخلاق یعنی تقویت‌کردن توحید. دین هم با توجه به مسائل فطری، با تربیت فکری و بینش توحیدی آغاز می‌کند و تربیت بر اساس نحوۀ زندگی خداگونه است.[۴]

تربیت دینی در چند سطح قابل بررسی است؟

به نظر بنده این کار باید در سه سطح مطرح بشود: سطح یک: سطح عمومی از تربیت دینی است. سطح دوم: متدین‌هایی که درکی از دین دارند و معنویات‌های بیشتری می­‌خواهند. سطح سوم: سطح عالی است و آن بحث خاص عرفانی است. حرکت عرفانی نیازمند بینش‌های نظری توحیدی خاصی است؛ یعنی به هر چه می­‌خواهید برسید، باید آن را درک کنید؛ مثلا توحید چیست که بخواهید به آن برسید؟[۵]

خاستگاه حقیقی تربیتِ مرحله سوم، رسیدن به مراحل توحیدی است که به آن توحید ناب می‌گویند. آن وقت این مسأله مطرح می‌شود که اساساً ما این دیدگاه عمیق توحیدی را داریم یا خیر؟ عرفان نظری این مسأله را تبیین می‌کند که ما این دیدگاه را بر اساس مشاهدات قلبی عارف داریم. عرفان نظری بر این اساس بنیان شده است که در کنار تدوین و تبیین به آیات و روایات استناد می‌شود.

ما می‌گوییم خدا واحد است. این اصل دین ماست. از اینکه خدا واحد است برداشت‌های مختلفی می‌توان کرد. همین که شخص از شرک بیرون آمد موحد می‌شود؛ ولی همین کافی است یا دیدگاه صحیح توحیدی، به کندوکاو نیاز دارد؟ می‌گویند آن جان کلام و فصل‌الخطابی که در دیدگاه توحیدی مطرح می‌شود، عرفان نظری است. عرفان نظری یعنی دیدگاه عمیق در طرح معارف دینی. کسانی که بحث عرفان نظری را مطرح می‌کنند می‌گویند پشتوانه عرفان نظری، عرفان عملی است؛ اما صحبت این است که جدای از علم عرفان نظری چنین دیدگاه‌هایی در معارف قرآن و سنت مطرح شده است یا خیر؟ و این خود بحث مستقلی می‌طلبد.

برخی در مباحث تفسیر این بحث‌ها را ارائه کردند. علامه طباطبایی رضوان‌الله تعالی‌علیه در مباحث تفسیری این دیدگاه‌ها را مطرح کردند که ما جدای از عرفان نظری که یک رشتۀ بشری است این معارف را در قرآن و سنت داریم. این‌‌گونه نیست که عرفا عرفان را به قرآن و سنت تحمیل ‌کنند؛ بلکه در معارف قرآن و سنت مباحث عرفان نظری نیز آمده است. دیدگاه‌هایی که می‌گویند اسلام، عرفان ندارد و عرفان زاییده دیدگاه‌های هندوئیسم و... است، مردود است؛ ازاین‌رو مرحوم علامه طباطبایی رضوان‌الله تعالی‌علیه در تهران جلسه­‌ای با استادان دانشگاه داشتند و عرفان هندویی و عرفان­های دیگر را بررسی می‌کردند. ایشان به نوعی اثبات می‌کردند جدای از دیدگاه‌­های آن‌ها ما عرفان مستقلی داریم. البته ممکن است وجوه مشترکی بین این دیدگاه‌ها باشد؛ اما صرف اینکه وجوه مشترک دارند به این معنا نیست که عرفان اسلامی از آنجا گرفته شده است.[۶]

تمرکز در توحید در زمان اهل بیت علیهم‌السلام نیز چنین بوده است؟

بله در زمان ائمه علیهم‌السلام هم چنین بوده است و ائمه، مثل امام رضا علیه‌السلام هم به مباحث ناب توحیدی پرداخته‌اند؛ چنان‌که در روایت مفصل که با اهل ادیان داشتند به عمران صابی فقط معارف بلند توحیدی را می‌فرماید. دین خالی از مجاهده نیست، ما منشاءِ همۀ‌ این‌ها را دین می‌دانیم. دین در بسته نیست. فقیهی که در توحید هم وارد می‌شود ظاهراً خیلی بالاتر از فقیه به‌تنهایی است. عارف، تمرکز در توحید دارد. البته این به همت شخص هم بستگی دارد. ممکن است شخصی هم فقیه و هم عارف باشد و فقیهِ عارف، بالاتر از فقیه یا عارف به تنهایی است.[۷]

مکاتب و نحله‌های عرفانی معمولاً چگونه پدید می‌آیند؟

آن مقداری که ما از مکاتب عرفانی اسلامی اطلاع داریم این مکاتب، عمدتاً در پرتو صاحبانِ آن نحله یا مکتب، پدید آمده است و نوعا عالمانی بودند که تشخیص می‌دادند که به این جنبه دینی باید توجه کرد و به این حقیقت رسیده بودند که این نوع توجه توحیدی، بسیار ضعیف است و باید به سمت رشدِ آن رفت. البته به نظر می‌رسد که این نحله‌های عرفانی، با نوعی تربیت معنوی شکل گرفته و سپس عالمانی محصول آن را در علم عرفان نظری بنیان گذاردند؛ زیرا ائمه علیهم‌السلام شاگردان متعددی در علوم گوناگون داشتند. عده‌ای مشغول تعلیم و تعلم فقه شدند، عده دیگری در مباحث تبلیغی وارد شدند و عده‌ای هم در مباحث کلامی-عرفانی کار کردند. این‌ها نحله‌ای نداشتند که یک طیف منسجم و نظام تربیتی را تشکیل دهند. شخص در ارتباط با امام یا با غلبه جلوه‌کردن توجهات توحیدی‌اش، به خداشناسی قلبی دعوت کرده معارف حقیقی را اظهار می‌کرد و از این خداشناسیِ عمومی، ذهنی بی‌رنگ که تأثیری در نحوه زندگی ایمانی نداشته باشد خارج شده، آن وقت تأثیراتی هم می‌گذاردند. آن‌ها با این نوع توجهات توحیدی و ریاضت‌هایی که نوعاً شرعی است، تأثیری در تربیت افراد داشته و گاهی گروهی را تحت تربیت خود قرار می‌دادند و به نظر ما تا جایی که ولایت ائمه علیهم‌السلام را داشته و سخنانشان مخالفتی با منطق ایشان نداشته باشد، راه و روششان مورد تأیید ائمه علیهم‌السلام است.

یعنی این‌ها به جای اینکه عمرشان را فقط در فقه و اصول و کلام متمرکز کنند به دنبال فهم توحید رفتند و عرفان‌های توحیدی را ایجاد کردند؟

البته عرفان‌های صحیح توحیدی بی‌نیاز از فقه و اعتقادات کلامی نیستند؛ ولی گروهی بدون این که به فقه و اصول و کلام تمرکز کنند در مسیر مجاهدات و ریاضات شرعی یا مباحث توحیدی و عرفانی قرار گرفتند و در این راه کتاب‌هایی هم از خودشان به یادگار گذاشتند؛ اگرچه در این قرن‌های اخیر بعضی از فقها نیز مسیر عرفانی و تربیت توحیدی را پیش گرفتند؛ مانند مرحوم آخوند ملاحسین‌قلی همدانی و شاگردانش و مرحوم شاه‌آبادی و نیز حضرت امام رضوان‌الله‌علیه و بعضی دیگر از بزرگان فقها. اما به هر حال دین در مرحله اول برای عملی‌شدن، به فقه و فروعات دینی نیاز دارد؛ لذا به این علوم توجهات بیشتری شده است و در فرمایشات ائمه نیز فقه، جلوه‌گریِ بیشتری داشته است؛ روایات فقهی الی ماشاءالله زیاد است نسبت به روایات اعتقادی و اخلاقی.[۸]

نظرتان دربارۀ ریاضت‌­ها و دستورالعمل‌ها چیست؟

عده­‌ای از علما بحث زهد و ریاضت‌های خاص را سرلوحه کار خودشان قرار می‌دهند و قهرا خداوند متعال عنایت‌هایی به آن‌ها می‌کند و بعضی از عوالم برای آن‌ها مکشوف می‌شود؛ اما قوام مکتب تربیت عرفانی به کشف حقایق توحیدی است؛ یعنی ظهور توحید افعالی و اسماء صفاتی و توحید ذاتی؛ ولی خداوند متعال عوالم وجودی و غیبی مانند عالم مثال، عالم ملائکه و غیره دارد. عده‌­ای در ریاضت‌های خود، چون صفا پیدا می‌کنند به اندازه ظرفیتشان به این عوالم راه پیدا می‌کنند. کسانی هم هستند که ریاضت باطل می‌کشند. این عوالم تا حدی کشف می‌شود تا از مغیبات خبر بدهند، نفس‌شان قوی بشود و تصرفاتی کنند.

غرض اینکه کسانی که ریاضت شرعی می‌کشند اما توجه خاص به سیر توحیدی ندارند تا حقایق توحیدی برایشان کشف شود، این‌ها این امور غیبی برایشان جلوه می‌کند و می‌توانند با ملائکه ارتباط داشته باشند. قوت‌هایی کسب می‌کنند و خدا به آن‌ها لطف می‌کند. البته همه‌ آن‌ها از خدا بحث می‌کردند؛ ولی بحث از خدا مختلف است. همه عالمان شیعی در رابطه با دین خدا تلاش می‌کنند. نمی‌گوییم قصدشان رسیدن به کرامت بوده است. این‌ها شخصیت‌های برجسته­‌ای بودند و می‌خواستند صفای باطن پیدا کنند و ارتباط عمیقی با حق تعالی داشته باشند. این علمای بزرگوار، عبادت‌های طولانی داشتند و لذت‌هایی می‌بردند. اما مسأله معرفت شهودی یک مسأله دیگر است که در رده‌بندی‌ها به آن «عرفان» می‌گویند که متأسفانه این لفظ لوث شده است. اصلاً نباید درباره انحرافات، لفظ عرفان را به کار برد. عارف، مشخصه‌ای خاص و درک عمیق دینی دارد. آنچه به دست ما رسیده و می‌خواهیم در این وادی دسته‌بندی کنیم، عرفان توحیدی است. عرفان توحیدی آن است که در مسیر شهود عوالم توحیدی باشد؛ ولی وادی رسیدن به کرامت با ریاضت‌های شرعی یا غیرشرعی، غیر از عرفان توحیدی است.

عده­‌ای در مقابل عرفا می‌گویند ما نباید به سمت وادی توحید برویم؛ بلکه فقط باید از طریق اهل بیت با خدا ارتباط داشته باشیم و روش‌های عرفانی غلط است. آن‌ها می‌خواهند مستقیم برسند، با اینکه روش عرفانی عین روش اهل بیت است. البته از نظر علمی قابل بحث است که آیا روش توحیدی همان روش اهل بیت است یا خیر. عرفا به طور اجمال می‌گویند همان است. علامه طباطبایی می‌فرمود: ما با امام سیر می‌کنیم و امام دست ما را می‌گیرد و به خدا می‌رساند و تا آخر هم با امام هستیم. دقت کنید! عمده امتیاز این‌جاست. این سیر توحیدی ما را به نقطه‌ای می‌رساند که الآن حقیقت امام برای ما کشف می‌شود و آن مقام و معرفت به نورانیت است. شهود عوالم توحیدی به نوعی شهود حقیقت امام است؛ ولی ازآن‌جاکه ولایتی­‌ها درکشان به این‌جا نمی‌رسد و ارتباط ولایی را در مقابل سیر توحیدی می‌دانند، اصلاً نمی‌دانند عارف چه می‌گوید؛ لذا خرده می‌گیرند. این افراد محبت‌ به امام را گرایش ولایی خود می‌دانند. درباره شخصیت امام صحبت می‌کنند و بیشتر حول وادی محبت دور می‌زنند. در محبتشان هم صادق هستند و نوعاً این‌گونه‌­اند؛ به مقامات معنوی امام خیلی توجه ندارند، ولی می‌گویند باید به امام توجه داشته باشیم. از خدا هم صحبت می‌کنند؛ اما از نظر ایشان اعتقاد به خدایی که عرفا می‌گویند کفر است. وحدت وجودی را که عرفا می‌گویند درک نمی‌کنند. این طیف از علما انسان‌های برجسته و مهذب هستند و دستورالعمل اخلاقی نیز می‌دهند. از نظر دسته‌بندی، این‌ها به این معنا ولایتی هستند که محور را در توجهاتشان به مقامات معنوی امام می‌دهند؛ مقاماتی که در روایات و زیارات آمده است؛ اما از اینکه آیا می‌توان به حقایقش رسید بحثی نمی‌کنند. در مقابل، عارف می‌گوید می‌توان به حقایق آن رسید، می‌توانیم به حقیقت امام برسیم و آن را شهود کنیم. بعضی‌ها از معارف دین این تلقی را دارند که ما نمی‌توانیم به خدا برسیم. فقط باید به امام مرتبط باشیم.

چه نسبتی بین فلسفه و عرفان هست؟

فلسفه مقدمه‌ برای عرفان است؛ مثل اصول برای فقه؛ زیرا فلسفه ما را به رشد فکری و به حقایق می‌رساند. فلسفه مانند پل است، ذهن را باز می‌کند تا برداشت ما از شئون هستی محدود نباشد؛ ازاین‌رو در آیات و روایات ما را به معارف گوناگون عقلی و حقایق توجه می‌دهند. در روایتی آمده است جابربن‌یزیدجحفی خدمت حضرت باقر علیه‌السلام می‌آید و می‌پرسد: حزنتان چیست؟ حضرت می‌فرماید: «یا جابر من دخل قلبه صافی خالص دین الله، شغله عما سواه». امام می‌فرماید: خیال نکنید حزن ما برای این دنیاست. ما به این دنیا توجه نمی‌کنیم.

سپس دلیل حزنش را این‌گونه بیان می‌فرماید: کسی که صافی خالص دین الله در قلبش وارد شود، آرامش ندارد و همواره دغدغۀ توجه به حق تعالی دارد و دلش از غیر خدا منصرف می‌شود و غیر او را طلب نمی‌کند و متذکر می‌شود این دین الله صافی و خالص دارد. کسی که این امور در دلش بیاید، خداوند دلش را از غیر خودش منصرف می‌کند و او نیز خدا را می‌بیند؛ چنان‌که از علی علیه‌السلام منقول است: «ما رأیت شیئا الا و رأیت الله قبله و بعده و معه».[۹]


٭ خلاصه یازده قسمت مصاحبه رسای اندیشه با آیت الله تحریری، در شماره ۲۰ مجله حاشیه منتشر شده است. رسای اندیشه این مصاحبه را به همراه ذکر دقیق منابع آن منتشر می‌کند.


[۸]. همان.

ارسال نظر
به روز شده در ۱۰:۳۰ :: پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۶