کد خبر: ۱۶۲۹
تاریخ انتشار: ۲۷ آذر ۱۳۹۳ - ۱۴:۰۸
مصاحبه با حجت الاسلام و المسلمین دکتر گرجیان (بخش دوم و پایانی)
فلسفه، اُم‌العلوم است و علوم، فرزند فلسفه‌اند. فلسفه تا وجود هر علمی را اثبات نکند، علوم نمی‌توانند پا بگیرند/ البته نظام فلسفی در مقابل عرفان کم می‌آورد/ فلسفه مانند درخت نخل، دیربازده، اما خوب بازده است. در نظام فلسفی افراد نباید عجول باشند/ نظام فلسفی موجود، در حال حاضر مدیون علامه طباطبایی هستند/ ما فلسفه به ما هو فلسفه را اصل نمی‌دانیم؛ فلسفه‌ای که در خدمت دین است را دنبال می‌کنیم/ در شاگردان علامه طباطبایی نظام فلسفی آقای جوادی، وحیانی‌تر است

به نظر شما علت جدایی فلسفه با علوم دیگر را باید در کجا جستجو کرد؟

کمبودهایی زیادی وجود دارد. من احساس می‌کنم بسیاری از علومی که از دامنه فلسفه جدا شدند، خود فلسفه مقصر بود که خودش را گوشه‌گیر کرد. مثل کسی که بچه‌اش را طرد می‌کند و می‌گوید این بچه مال من نیست، علوم چاره‌ای نداشتند که جدا از فلسفه زیست کنند. من احساس می‌کنم اگر بخواهیم مجددا امپراطوری نظام فکری فلسفی را احیا بکنیم چاره‌ای نیست مگر آن‌که نظام فلسفی زیر پروبال فلسفه‌های مضاف را بگیرد. در حال حاضر فلسفه‌های مضاف مثل فلسفه اخلاق و مباحث معرفت‌شناسی، به نحوی خودشان را از فلسفه جدا کردند. در حالی که اتفاقا فلسفه، مادر علوم است و باید پایه‌ی کار را تشکیل بدهد و علوم دیگر به عنوان فرزندان فلسفه، زیر سایه آن و به شکل پازل‌های به هم پیوسته زیست متناسب داشته باشند. اگر علوم به هم پیوند نخورند هر کدام در برهوت تفرع و تفرعن (تفرعنی که هر یک دیگری را تکفیر می‌کند) مسیر خودش را می‌رود. این چیزی که بین فقه، فلسفه، حدیث و... پیش آمده، به خاطر این است که هر کدام برای خودشان تفرعن کردند و زیر سایه‌سار یک امر واحدی حضور پیدا نکردند و زیست‌شان زیست تعاندی است نه تعاضدی.

در حالی که حد وسط هم دارند.

اتفاقا همه‌شان فرزند فلسفه‌اند. شما هر علمی را بردارید من می‌گویم فلسفه تا وجودش را اثبات نکند، علوم نمی‌تواند پا بگیرند. فلسفه، ام‌العلوم است. بله، اگر بخواهیم نظام فلسفی را نسبت به عرفان لحاظ کنیم کم می‌آورد؛ چون وجود در فلسفه، «مطلق وجود» است و در عرفان «وجود مطلق». وجود در نظام فلسفی لابشرط قسمی است در حالی که در نظام عرفانی لابشرط مقسمی است و این توان در فلسفه نیست که مادریِ عرفان را بکند. از این بابت یک مقدار نسبت به عرفان کم می‌آورد.

به نظر شما چه آسیب‌هایی در نظام آموزشی برای فلسفه وجود دارد؟

آفت‌هایی در نظام حال حاضر حوزه و در دانشگاه وجود دارد. متأسفانه در دانشگاه با خواندن چهار-پنج کتاب فلسفی، آن‌ هم به صورت ناقص، اظهار فضلی می‌شود. بعد هم می‌خواهند فلک را سقف بشکافند و طرحی نو دراندازند که متأسفانه زیاد هم این قضیه وجود دارد. کسی هم به این‌ها انتقاد کند گویا کفر گفته‌اند. در نظام حوزه هم متأسفانه غذاهای ما به ساندویچ و پیتزا تبدیل شده و بعضی مثل مردمی که فست‌فود دوست دارند می‌خواهند سریع کار را تمام ‌کنند. فرد فکر می‌کند فلسفه این است که چهار روزی به صورت کپسولی فلسفه بخواند و کار را تمام کند. در حالی که واقعیت این نیست. من همیشه فلسفه را به درخت نخل تشبیه می‌کنم؛ می‌گویم دیربازده، اما خوب بازده است و سال‌های زیاد خوب بار می‌دهد. بعضی گیاهان مثل بوته گوجه‌فرنگی است؛ اگر امروز کاشتی، دو ماه بعد بار می‌دهد. در نظام فلسفی افراد نباید عجول باشند. امروز که شروع به کار کرد، آقا فکر می‌کند دوسال بعد کارشناس فلسفه می‌شود. دو سال بعد هم کارشناس ارشد است. بعد هم فوق ارشد می‌شود. این حرف‌ها در نظام فلسفی جواب نمی‌دهد. واقع این است که در نظام فلسفی باید بر آراء و افکار، بر متون فلسفی، و یک کلمه بر هندسه فکری ساختن احاطه داشت. چگونه در اجتهاد می‌گویند از اول طهارت تا آخر دیات، همه را با هم در یک بسته داشته باشید. بنده هم به تجزی قائل نیستیم، در نظام فلسفی هم همین طور است. باید همه را با هم نگاه کند و الا توفیری حاصل نخواهد شد. متأسفانه راحت‌طلبی باعث شد تا آمدند خواستند فلک را سقف بشکافند و طرحی نو براندازند. درحالی‌که در سیره سلف بزرگان‌مان می‌بینیم که فرد باید استخوان خرد کند. بسیار باهوش -فوق حد متوسط، اگر نگوییم نابغه- بعد از سی، چهل سال، تازه دارند بار می‌دهند، و آن خوب است. به خلاف این‌که فرد نیامده می‌خواهد بارش را ببندد برود! طرف‌های ما می‌گویند، آدم‌هایی که دیر راه می‌افتند، بعدها تندتند راه می‌روند! حالا بعضی دیر راه افتاده‌اند می‌خواهند تندتند راه بروند! این خوب نیست. در حال حاضر ما نمی‌توانیم بگوییم این‌ها نظام و نحله فلسفی است. بلکه به قول مرحوم صدرا باید گفت متفلسفینی هستند که مشکل‌ساز خواهند بود؛ اما به نظر من نظام فلسفی موجود، در حال حاضر مدیون علامه طباطبایی هستند.

شما دو طیفِ شاگردان علامه و قائلین به نظام فلسفی مشاء را متذکر شدید و دو نفر از افراد شاخص فلسفه مشاء را نام بردید. چه افراد شاخص دیگری را در این نظام فلسفی می‌توان نام برد؟

مرحوم علامه مازندرانی، -چون به سمنان تبعید شده بود، به سمنانی معروف بود- صاحب حکمت بوعلی، این تفکر را داشت. جلوتر که می‌رویم مرحوم میرداماد، علاءالدوله سمنانی، این‌ها معتقد به نظام فکری مشایی‌اند. درحالی‌که ما چنین اعتقادی نداریم؛ چون ما که عهد نکردیم در نظام فلسفی یونانی بمانیم. کما اینکه پنجاه، شصت اصل فلسفی و بعدها بیش از چهارصد اصل فلسفی اضافه شده است. تازه آن پنجاه، شصت اصل بازتعریف شدند. طبیعی است که ما روش بایسته، یعنی فلسفه‌ای که در خدمت دین است را دنبال می‌کنیم. ما فلسفه به ما هو فلسفه را اصل نمی‌دانیم. بلکه فلسفه را از آن جهت که برای فهم عمیق‌تر متون دینی و معارف وحیانی ابزار خیلی خوبی می‌دانیم، یاد می‌گیریم. اگر می‌خواهد این باشد باید بازتعریف صدرایی و نوصدرایی در آن رعایت شود.

راجع به شاگردان علامه می‌توانیم بگوییم ابتکاراتی داشتند یا فقط ادامه راه ایشان بودند؟

شما می‌دانید که آقای مصباح در زمان خود علامه، بر نهایه تعلیقه نوشت. این تعلیقه عمدتاً نقد است؛ اما این در زمان علامه خیلی جان نداشت. تا اینکه مؤسسه آقای مصباح (در راه حق و بعد مؤسسه آموزشی- پژوهشی امام خمینی) راه افتاد. این نظام فکری نحله‌ای است که طرفداران زیادی دارد. الآن هم‌دوره‌ها، قبل و بعد از ما هستند که تفکر آقای مصباح حفظه الله را تفکر برتر می‌دانند و به آن تن در داده‌اند. عده زیادی هم هستند که در نظام فکری آقای جوادی قرار می‌گیرند. بله این‌ها نوآوری‌های خاص خودشان را داشتند. نظر حقیر این است که نظام فلسفی آقای جوادی، وحیانی‌تر است.

مؤلفه‌هایی در اینجا هست؛ به عنوان مثال در نظام فلسفی یکی از بحث‌هایی که مطرح می‌کنند صدرا در قول اول قائل به تشکیک در وجود بود، درحالی‌که بعدها تشکیک را در مظاهر وجود قائل شد؛ و این زمینه ایجاد می‌شود آقای مصباح بگوید که وحدت وجود واقعیت ندارد، بلکه وحدت سنخی است، نه وحدت شخصی. درحالی‌که آقای جوادی می‌گوید ما تشکیک را نه در خود وجود، بلکه در مظاهر وجود جاری می‌دانیم. تشکیک در مظاهر می‌شود وحدت وجودی؛ یعنی یکی وحدت وجود را چه بسا خلاف دیانت و شریعت تلقی کند ولی دیگری می‌گوید اصلاً دیانت یعنی این. هر کدام خودشان را متصف به نظام صدرایی می‌کنند. آثار صدرا این توان را دارد که هر دو را تعریف کند؛ چراکه مرحوم صدرا در برهه‌ای از زمان برای اینکه از تشکیک عام ابن‌سینا گذر کند که تشکیک در مفهوم وجود بوده است- و بیاید به تشکیک خاص -که در خود وجود بود- و از اینجا به تشکیک در مظاهر وجود که تشکیک اخص الخاصی است، برسد، طبیعی است که این گذر می‌بایست برطرف شود. برخی در همان گذر اول ماندند. آقای جوادی حفظه‌الله می‌گویند که باید از اینجا برویم. این یک مبنایی است که در نظام توحیدی و حتی در ربط بین خلق و خالق خیلی تأثیرگذار است. هر تعریفی که برای وجود کنیم معنای خاصی دارد. من دو مقاله دارم. یکی از این دو مقاله در آیین معرفت دانشگاه شهید بهشتی و دیگری در مجله قبسات چاپ شده است. یکی رابطه حق و خلق به نحو وجه خاص و وجه عام، دیگری هم نقش انسان کامل در ارتباط وجه عام و وجه خاص است. ما به وجه خاصی از باب قرب وریدی قائلیم و این تعریف جز بر اساس وحدت وجود و تشکیک در مظاهر وجود جا نمی‌افتد. در عرصه فکری و بینش توحیدی و حتی در عرصه بیرونی و اجتماع، آثار خیلی زیادی دارد.

می‌شود گفت که تفکر آقای مصباح به عرفان خیلی نزدیک نیست.

بله همین طور است. حاج آقای مصباح اهل عرفان است؛ اما نه عرفان علمی و نظری. ایشان یکی از شاگردان آقای بهجت (رض) بوده است؛ اما با توجه به اینکه زیرساخت‌های نظام فلسفی ایشان بیشتر آن‌گونه است طبیعی است که این‌ها را برنمی‌تابد. این برنتافتن عاملی می‌شود تا یک سری اختلافات ایجاد شود؛ اما آقای جوادی با توجه به حکمتش که متعالیه است، متعالیه بودنش منوط به آن است که داده‌های وحیانی و آموزه‌های شهودی نیز با او مچ شوند و الا این، متعالیه نخواهد بود. ابن‌سینا هم در کتاب اشارات خودش که جز آخرین کتاب‌های ایشان است، به وحی اشاره می‌کند. جلوتر که بیاییم مرحوم خواجه اواخر می‌گوید اقتضای حکمت متعالیه این است که باید شهود و وحی نیز داخل باشد، و اگر نباشد مشکل‌ساز خواهد بود.

فارابی هم در فصوص چنین کاری را انجام داده است.

احسنت فارابی در فصوص خودش همین کار را انجام داده است.

امکان دارد که فلسفه اسلامی از عرفان جدا شود؟

جداسازی را انجام دادند؛ اما این‌که آن بایستگی را دارد یا خیر، بحثی است جدا. این به زعم و فهم ناقص و کوچک ما بایستگی نخواهد داشت. البته آن‌ها استادند و بزرگ‌اند. به نظر حقیر، آن‌گونه که فهم ناقص من اقتضا می‌کند این است که آن فلسفه بایسته نخواهد بود.

خلاصه نماینده‌ این نظام فکری که عرض کردم سروران و اساتید بزرگوار حضرت استاد جوادی آملی و آقای مصباح هستند. آقای حسن‌زاده نماینده یک تفکری است؛ اما متأسفانه به خاطر نبود مراکزی که آن‌ها راه انداختند، گمنام مانده است. شاگردان ایشان الآن در حال حاضر خیلی خوب تأثیرگذاری می‌کنند. اگر مرحوم شهید مطهری بود این کار را انجام می‌داد. علی ای حال می‌شود عمده را در این دو بزرگوار خلاصه کرد. گرچه در مؤسسه آقای مصباح افرادی مثل حاج آقای فیاضی و آقای عبودیت هستند که با خود ایشان همراهی ندارند. از این طرف هم ممکن است در مجموعه آقای جوادی عده‌ای صددرصد با ایشان همراه نباشند؛ اما عمدتاً با آن‌ها همراه‌اند.

الآن در حوزه با وجود آقای جوادی و آقای مصباح، آینده را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ یعنی مثلاً در صد سال آینده چیزی به نام شاگردان آقای مصباح خواهیم داشت؟

برخی ادعا می‌کنند از علامه به بعد نوصدرایی هستند. در غرب این گونه است که اگر دو نظر مخالف باشد می‌گویند نوکانتی‌ها. در نظام فلسفی ما اگر با آن معیارها باشد، بله داریم. برخی می‌گویند این‌گونه نیست. واقعاً مرحوم علامه در بسیاری از امور مجدد است. بحث اعتباریات، بحث معرفت‌شناسی و خیلی از مسائلی که ایشان مطرح کردند خیلی متفاوت است. به هر حال اینکه بخواهیم بگوییم با ده مورد، بیست مورد، سی مورد تفاوت، مکتب جداگانه‌ای می‌شود یا خیر، اگر به روش غرب باشد، بله می‌شود. اگر بخواهیم خودمان را در نظر بگیریم، بعضی‌ها استنکاف دارند. به نظر می‌رسد در آینده حتماً این‌گونه خواهد بود؛ یعنی از مرحوم حاجی به بعد می‌بایست این قضیه اتفاق می‌افتاد. مرحوم حاجی عمدتاً شارح بود؛ بعضی جاها هم خودش را جدا می‌کرد. مرحوم علامه مجدد شد و نوآوری‌های خوبی داشت و مسائلی که حتی در زمان صدرا مطرح نبود، مطرح کرد. با توجه به نیاز عصر حاضر، چه بسا اگر علامه بود، کارهای دیگری انجام می‌داد. اساتید بزرگوار در عرصه‌هایی ورود پیدا کردند که در زمان علامه این‌گونه نشد. بر این می‌شود گفت که یک دوره جدیدی است. این انقلاب، برکات زیادی به همراه داشت؛ یکی از این برکات، تجدید حیات نظام فکری، فلسفی است.

با تشکر فراوان از حضرتعالی که وقت گذاشتید.

ارسال نظر
به روز شده در ۱۱:۰۱ :: پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶