علل دشمنی ملت ایران با آمریکا (2)
شاخص های سیاسی از دیدگاه امام خمینی(ره) (فصل اول-دشمن شناسی)

علل دشمنی ملت ایران با آمریکا (2)

اخلاق یعنی تقویت توحید
مقدمه‌ای برای فهم طرح تربیت توحیدی؛

اخلاق یعنی تقویت توحید

جریان‌شناسی مخالفت با علم کلام
گفت‌وگو با دکتر نوئی/۲؛

جریان‌شناسی مخالفت با علم کلام

اخلاق یعنی تقویت توحید
مقدمه‌ای برای فهم طرح تربیت توحیدی؛

اخلاق یعنی تقویت توحید

جریان‌شناسی مخالفت با علم کلام
گفت‌وگو با دکتر نوئی/۲؛

جریان‌شناسی مخالفت با علم کلام

کد خبر: ۷۹۷۶
تاریخ انتشار: ۲۸ تير ۱۳۹۵ - ۱۶:۴۲
حجت الاسلام و المسلمین دکتر نصیری در گفتگو با رسای اندیشه
دکتر نصیری از فعالیت خود در دوره نوجوانی در انجمن اسلامی مدرسه گفت و بیان کرد: در دوران دبیرستان عضو و مسئول انجمن اسلامی مدرسه بودم. به هر بهانه‌ای درباره انقلاب نمایشگاه می‌زدیم. جنگ هم شروع شده بود. در همین ایام بود که در اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان شهر رشت فعالیت داشتم.
به هر بهانه‌ای درباره انقلاب نمایشگاه می‌زدیم

روستای مژده و امامزاده آقاسیدمحمد

این ناچیز متولد روستای مژده در ده کیلومتری رشت هستم. روستای ما به خاطر وجود امام‌زاده سیدمحمد یک روستای خیلی معنوی است و در آن منطقه تقریبا می‌شود گفت تک است. دسته‌های عزاداریِ روستاهای اطراف در شب‌های تاسوعا و عاشورا به این‌جا می‌آیند. این روستا مرکزیت دارد و مدت‌هاست تمام شب‌ها در آن نماز جماعت برگزار می‌شود و جمعیت خیلی خوبی هم شرکت می‌کند. روستای خیلی موفقی است. بعضی از امامزاده‌ها مثل امامزاده روستای ما واقعا ریشه‌‌دارند و [نسبشان] مشخص است. این روستا مسجد و زیارتگاه خیلی خوبی دارد. حتی مسافران زیادی هم به این‌جا می‌آیند که مکانی را برای اسکان مسافران درست کرده‌اند.

پدرو مادری مؤمن

در خانواده‌ی مذهبی متولد شدم. همه پدر ما را (خدا رحمت کند) به دیانت می‌شناسند. روستایی بود و سواد نداشت و زندگی بسیار ساده و بی‌آلایشی داشت، ولی هر منبر و مجلسی در روستا و گاه در شهر برگزار می‌شد، ملزم بود که شرکت کند. خودش را به منبرهای مرحوم کافی می‌رساند. تمام روحانیون مبرز و منبریِ شهر او را می‌شناختند. با سن بالایش هر هفته از روستا در نماز جمعه شهر شرکت می‌کرد. پدر خیلی به قرآن علاقه داشت. سواد خواندن نداشت، ولی قرآن را ورق می‌زد و به آیات نگاه می‌کرد. دو برادر و چهار خواهر تامدت‌ها در یک اتاق و یک حیات (یک حال) زندگی می‌کردیم. مرحوم والده ما هم متدین بود و ریشه دینی خوبی داشت. زندگی خیلی ساده‌ای داشتیم، ولی فضای زندگی دینی بود. در خانه‌ای زندگی می‌کردیم که کاملا با چوب و گل ساخته شده و سقفش هم با شالی پوشانده شده بود.

فضای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی

تا دوم راهنمایی تمام فضای درس و بحث و مدرسه ما، ‌فضای دوران پهلوی بود؛ فضا را از طریق مدرسه و معلم‌ها، اختلاط دختروپسر، مجالس عروسی و همچنین از فضایی که آن روزگار بر تلویزیون حاکم بود، درک می‌کردم. کوچک بودم که یکی از بستگان ‌یکی دو بار ما را برد کنار دریا و فضای آن روزگار در خاطرم نقش بست. از این رهگذر فضای فرهنگی و اجتماعیِ عصر پهلوی که بر اساس آزادی غربی ترسیم شده بود، را در آن سن‌و‌سال درک کردم.

انقلاب، ما را انقلابی کرد

در دوره نوجوانی شاهد انقلاب بودم. گاهی توفیق داشتم در تظاهرات انقلاب شرکت می‌کردم و شعار می‌دادم. گاه در تشیع جنازه شهدا شرکت می‌کردم. انقلاب که شد، آن علائق انقلاب و وضعیتی که همه را متحول کرد، ما را هم گرفت. بلافاصله عضو بسیج شهر شدم.

فضای فرهنگی و اجتماعیِ عصر پهلوی که بر اساس آزادی غربی ترسیم شده بود، را در آن سن‌و‌سال درک کردم
در بسیج هنوز سلاح نیامده بود و شب‌ها با چماق نگهبانی می‌دادیم. سپاه و بسیج تازه تشکیل شده بود. حدود 14 ساله بودم که تابستان 1358 (که هنوز چند ماه از انقلاب گذشته بود) اعلام کردند اولین اجتماع بسیجیان سراسر کشور در باغرود نیشابور برگزار می‌شود. اصلا بودجه‌ای نبود. با کمترین امکانات رفتیم آن‌جا. بیش از دو هفته آموزش نظامی دیدیم و این زمانی بود که هنوز جنگ شروع نشده بود.

خاطرم هست یکی دو روز قبل از این‌که دوره تمام شود، اعلام کردند جنگ عراق علیه ایران شروع شده است. گفتند هر کس مایل است برود جبهه. بعد از بازگشت به روستا، رفتیم سپاه تقاضا کردیم انجمن اسلامی روستا تشکیل شود و سرانجام انجمن اسلامی تأسیس شد.

دبیرستان و عضو فعال انجمن اسلامی

در دوران دبیرستان عضو و مسئول انجمن اسلامی مدرسه بودم. به هر بهانه‌ای درباره انقلاب نمایشگاه می‌زدیم. جنگ هم شروع شده بود. در همین ایام بود که در اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان شهر رشت فعالیت داشتم. در آن‌جا با یک دستگاه ویدئو سخنرانی‌های برخی از شخصیت‌ها همچون آیت‌الله حائری شیرازی، آیت‌الله مشکینی و آقای قرائتی را پخش می‌کردند.

به هر بهانه‌ای درباره انقلاب نمایشگاه می‌زدیم.
آن زمان دوره جوانی بعضی از این آقایان بود. یک روحانی که فلسفه می‌دانست، می‌آمد و می‌نشست تا به پرسش‌ها پاسخ دهد. من دفتر داشتم و تمام صحبت‌ها را یادداشت می‌کردم. به هرحال با چه شوقی مسیر طولانی روستا به شهر را می‌رفتم.

همیشه کتاب می‌خواندم

در طول دوران مدرسه به عنوان دانش‌آموز ساعی، ممتاز و درس‌خوان معروف بودم. معلم‌ها همان روزهای اول من را می‌شناختند. کتاب و درس اصلا در خون من بود. تابستان که می‌شد غمگین می‌شدم که چرا درس تعطیل شده است. الان نیز این حس را دارم؛ حس این‌که کی مهر ماه می‌شود تا درس بخوانم. در خانه چمدانی داشتم که کتابخانه من بود. خیلی کتاب می‌خریدم و می‌خواندم. وقتی به شهر می‌رفتم، مدام چشمم به کنار خیابان بود. اوائل انقلاب زیاد کتاب برای فروش می‌آوردند. آن زمان کتاب‌های آقای شریعتی زیاد بود. عموم مطالب کتاب‌های ایشان را نمی‌فهمیدم، ولی با این حال آنها را می‌خواندم. کتاب‌های مرحوم آقای طالقانی نیز زیاد بود. همچنین کتاب‌های مرحوم غلامرضا سعیدی. او کتاب‌های مختلفی را از نویسندگان عرب ترجمه کرده بود. کتاب‌های این طیف نویسندگان آن زمان رونق داشت. بعدا آرام آرام کتاب‌های شهید مطهری آمد.

یادم هست کتاب نظام حقوق زنِ شهید مطهری را در سال سوم راهنمایی خواندم، درحالی که خیلی از حرف‌ها را متوجه نمی‌شدم. یک دفتری داشتم و لغاتی که نمی‌فهمیدم را یادداشت می‌کردم و از معلم‌ها می‌پرسیدم.

سفر به مشهد

در خانه چمدانی داشتم که کتابخانه من بود. خیلی کتاب می‌خریدم و می‌خواندم
پدرم، همیشه مرا را با خود به سفر مشهد می‌برد. بعد از انقلاب در خیابان امام رضا(ع)، فلکه آب فعلی یکی دو تا کتابفروشی بود، پر از کتاب. من بیشتر ‌آن‌جا می‌رفتم و کتاب می‌خریدم. در یکی از این سفرها پدرم در مشهد با من قهر کرد که چه خبر است و چقدر کتاب می‌خری؟ در همان سفر یکی از بستگان دور که همراه ما بود، مبلغی پول به من داد. بعد فهمیدم پدرم به او داده است. یعنی گرچه با من تلخی کرد، ولی پول را به او داده بود که نشان از مهربانی و عطوفت پدر مرحوم نسبت به فرزندان دارد.

به لطف خدا عشق به علم، دانش و مطالعه را از آغاز در خود حس می کردم. آن زمان چندین‌بار از آموزش و پرورش جایزه گرفتم. در دوره راهنمایی که انقلاب شد، حس کردم که علاقه‌ام به مسائل دینی خیلی زیاد شده است. حتی بعضی معلمان خیلی سربسته به من می‌گفتند بهتر است شما در راه طلبگی بروید. من همان زمان به تلاوت قرآن مسلط بودم.

همیشه دفتر یادداشت به همراه داشتم

یکی از عادت‌هایی که داشتم این بود (خیلی به طلبه‌ها می‌گویم، گوش نمی‌کنند) یک دفتر کوچک و یک دفتر بزرگ داشتم. تمام آن‌چه‌ که هرجا می‌دیدم یادداشت می‌کردم. یعنی از یک مطالب پشت یک ماشین، تا تابلوها و مطالبی که از رادیو گوش می‌کردم را یادداشت می‌کردم. آن زمان سخنرانی مرحوم آقای شریعتی زیاد پخش می‌شد. بعد شهید مطهری و آقایان دیگر مثل آقای مصباح بخش می‌شد. چراغ برق هم نداشتیم. در روستا ساعت ده شب، وقتی رادیو گوش می‌کردم با خودکار یادداشت می‌کردم. هرنکته‌ای از کتاب که مفید بود در این دفتر می‌نوشتم. تاریخِ پایان مطالعه کتاب را نیز یادداشت می‌کردم. بعد خودم یک تحلیل می‌نوشتم که کتاب چه نکات خوبی داشت. همان زمان دست به قلم شدم. چندین داستان نوشتم. اصلا امکان نداشت مطلبی از دستم برود.

اصلا امکان نداشت مطلبی از دستم برود.
روشم این بود که می‌نوشتم بعد دوباره می‌رفتم پاکنویس می‌کردم. خدا رحمت کند آقای مشکینی را حرف خوبی می‌زد؛ ایشان می‌گفت یک طلبه باید مثل نجار باشد. نجار همیشه یک مداد پشت گوشش است. چون زیاد به این قلم نیاز دارد نمی‌تواند در جیب بگذارد. هر آن باید قلم را بردارد و روی چوب‌ها علامت بزند. ایشان می‌گفت من گاهی وقتی در بستر هستم و می‌خواهم بخوابم، مطلبی یادم می‌آید، سریع می‌روم یادداشت می‌کنم. مرحوم ابوالهدی کلباسی یکی از رجال برجسته و معروف شیعه که می‌گویند بسیار آدم محققی بوده است. در مقدمه یکی از کتاب‌هایش می‌گوید گاهی در حمام مطلب علمی به ذهنم می‌آمد و آن را یادداشت می‌کردم. کتاب کم نوشته، ولی واقعا نغز و پربار است.

ادامه دارد....

تهیه و تنظیم: علی حاج‌آخوند - مصطفی منفرد


در نوجوانی به هر بهانه‌ای درباره انقلاب نمایشگاه می‌زدیمدر نوجوانی به هر بهانه‌ای درباره انقلاب نمایشگاه می‌زدیم
ارسال نظر
به روز شده در ۱۷:۳۲ :: چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۶