کد خبر: ۸۰۷۴
تاریخ انتشار: ۰۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۸:۵۱
حجت الاسلام و المسلمین دکتر نصیری در گفتگو با رسای اندیشه/2
دکتر نصیری اولین حضور خود در جبهه را سال 63 عنوان کرد و گفت: در این سایت نظامی، قرعه فال ما به زاغه مهمات افتاد که بسیار گرم و سوزان بود و در آن جا اولین بار جریان خطابه، نماز جماعت و مساله گفتن را تجربه کردم.
نصیری


قسمت دوم مصاحبه با حجت الاسلام و المسلمین دکتر نصیری

حال و هوای طلبگی

در دبیرستان گفتند رشته تجربی و علوم انسانی داریم. به خاطر علاقه‌ای که به مباحث دینی داشتم، رفتم رشته علوم انسانی. اما من را به زور بردند رشته تجربی. گفتند چون در درس ممتاز هستید و در تجربی دانش‌آموز قوی نداریم، باید بیایید در این رشته. ما آمدیم رشته تجربی. سال اول تجربی در روستا بودم و سال دوم رفتم شهر نزدیک روستا به نام کوچصفهان، دبیرستان شهید بهشتی. سال سوم رفتم دبیرستان امین ضرب در رشت، اما حال و هوای طلبگی چنان ما را گرفت که دیگر قادر به ادامه تحصیل نبودم.

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای/ من در میان جمع و دلم جای دیگر است

16 سالم بود که به یکی از دوستان صمیمی خود گفتم و واقعا از سر صدق گفتم: تمام مشاغل دنیا را که من نگاه می‌کنم با همه احترامی که دارند، ولی بالاخره رو به دنیا دارند وجه‌شان دنیا است. اما دو کار، عطر و بوی آخرت دارد؛ یکی جبهه و شهادت است و یکی هم طلبگی. یعنی اصلا از نوع دنیا نیست. همان زمان خیلی تلاش می‌کردم بروم جبهه، ولی پدرمان نمی‌گذاشت. طلبه که شدم رفتم جبهه.

ورود به حوزه علمیه

آذر ماه سال 61 رسما وارد مدرسه علمیه رشت شدم. در مدرسه حال ‌و هوایی داشتم. آن‌جا نیز مطالعه ما در مباحث حوزوی شدت پیدا کرد.

از آذر تا تابستان (کمتر از یکسال) در آن مدرسه بودیم. من هم از شروح خیلی استفاده می‌کردم. از کتابخانه و کتاب‌فروشی‌ها شرح تهیه می‌کردم با شرح می‌خواندم. عموماً شب‌ها من تا دو سه شب بیدار بودم و به تنهایی درس می‌خواندم.

دو کار، عطر و بوی آخرت دارد؛ یکی جبهه و شهادت است و یکی هم طلبگی
درس‌ها به کندی پیش می‌رفت. فضای شهر هم با طلبگی سازگار نبود. مدرسه دقیقا وسط یک بازار بود. یک دبیرستان دخترانه بود. آن‌طرف‌تر حزب توده یک فروشگاه کتاب داشت. اوائل انقلاب هنوز فعالیت داشتند. فضایی بود که حس می‌کردیم که خیلی با فضای ما سازگاری ندارد. نه از جنبه علمی و نه معنوی. گفتم باید به قم یا مشهد بروم. یک عالمی داشتیم به نام حاج آقای دعاگو خدا رحمتش کند، که سی سال در روستای ما منبر می‌رفت. پیش ایشان رفتیم. ما را تشویق کرد و گفت علم در هجرت به دست می‌آید. گفت من نرفتم ضرر کردم باید می‌رفتم نجف.

با هر دو حیات معنوی و حیات علمی، عشق می‌کنم

باید به این نکته باور داشت که اگر کسی می‌خواهد به جایی برسد باید عاشق شود. چه عشق به علم و چه عشق به معنویت. یعنی چیزی که کسی را به جایی رسانده است عشق است. یکی دو مقاله راجع به عشق نوشتم. چون دیدم بعضی بزرگان ما می‌گویند که عشق را به کار نگیرید؛ در حالی که در کافی شریف که از مهم‌ترین منابع روایی ماست از پیامبر (ص) روایتی نقل کرده است. دیگر از این بهتر و برتر ما نداریم. حضرت می‌فرماید در کافی باب العباده افْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَهَ. دقیقا کلمه عشق به کار رفته است. فَعَانَقَهَا؛ یعنی عاشق عبادت شود. معانقه یعنی به گردن بگیرد عبادت را. وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ؛ یعنی جسم در خدمت عبادت است. وَ تَفَرَّغَ لَهَا؛ خودش را برای عبادت فارغ البال کند. فَهُوَ لَا یُبَالِی عَلَى مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْیَا عَلَى عُسْرٍ أَمْ عَلَى یُسْر؛ دیگر سختی و آسانی دنیا برایش مهم نیست و متوجه نیست چون عاشق است.

اگر کسی می‌خواهد به جایی برسد باید عاشق شود
می‌گویند عشق از ریشه عَشَقَ است. لبلاب یا پیچک که می‌گویند نوعی گیاه است که دور ساقه درخت می‌پیچد و حتی ممکن است درخت را خشک کند. اگر این عشق در جان کسی بیافتد، دیگر حال و هوای او عوض می‌شود. حاصل این سی سال طلبگی‌ام این شد که با هر دو حیات معنوی و حیات علمی، عشق می‌کنم. لذا می‌گویم وقتی طلبه آمد نباید فرصت را از دست بدهد. باید وقت و بی‌وقت تلاش و کوشش کند.

مهاجرت به حوزه علمیه مشهد

سال 1362 این حس در ما ایجاد شد که باید مهاجرت کنیم و کار علمی را به صورت جدی‌تر در یکی از حوزه‌ها دنبال کنیم. همان‌طور که قبل از آن هم قرار بود به قم بیاییم. یکی از دوستان پیشنهاد داد به حوزه مشهد و مدرسه علمیه امام محمدباقر علیه‌السلام برویم. تابستان آن سال با چند نفر از دوستان به مدرسه امام محمدباقر(ع) رفتیم که در آخر 30 متری طلاب بود. آن زمان پایین شهر حساب می‌شد. بنابراین از سال 1362 وارد حوزه مشهد شدم و تا سال 1377 در آنجا بودم. مدت 15 سال سه مقطع آموزشی حوزه را گذراندم. سه سال اول در مدرسه امام باقر علیه‌السلام بودم. سال 65 بعد از ازدواج، از مدرسه خارج شدم و تا سال 68 در درس آزاد حوزه علمیه شرکت کردم. سال 68 وارد دانشگاه علوم اسلامی رضوی شدم و تا سال 1377 (نزدیک ده سال) در دانشگاه رضوی بودم.

حضور در درس اخلاق و نهج البلاغه استاد دهشت

روزهای پنجشنبه استاد بسیار بزرگواری داشتیم به نام حضرت آیت‌الله دهشت که من به ایشان ارادت قلبی زیاد دارم و همیشه دعاگویشان هستم. حدود یک سالی است که از دنیا رفته‌اند. ایشان نقش تئوریسین مدرسه امام باقر(ع) را داشتند؛ هم مشاور فکری و اداری مدرسه بودند و هم بازوی علمی مدرسه. عصرها مکاسب تدریس می‌کردند. خیلی از فضلا در درس شرکت می‌کردند. ما تفننی در درس مکاسب حاضر می‌شدیم. هر روز عصر درس نهج البلاغه داشتند. شرح نهج البلاغه منهاج البراعه علامه خویی را درس می‌دادند. در همان آغاز طلبگی به این وسعت با نهج البلاغه و و بحث‌های فنی آن آشنا شدم.

ساعت ده صبح روزهای پنجشنبه درس اخلاق رسمی هفتگی مدرسه بود که طلاب بیرون از مدرسه هم شرکت می‌کردند. جمع زیادی شرکت می‌کردند. تا مدت‌ها دعای مکارم الاخلاق صحیفه سجادیه را درس می‌دادند که خیلی برای من جالب بود.

نخستین تجربه خطابه در جبهه

سال 63 اولین حضورم در جبهه در همان مدرسه اتفاق افتاد. چند نفری بودیم که معمولا جلودار می‌شدیم و بقیه طلاب می‌آمدند می‌رفتیم جبهه. سال اولی که رفتم جبهه، هنوز لباس روحانی نداشتم. یک لباده از یکی از دوستان قرض کرده بودم که اندازه‌ام نبود.

در همان آغاز طلبگی به این وسعت با نهج البلاغه و و بحث‌های فنی آن آشنا شدم.
این لباده را پوشیدم و رفتیم برای منطقه فتح المبین ، که تازه آزاد شده بود و سابقاً مرکز رادارهای پیشرفته بود که در دوران پهلوی ساخته بودند و همه بتون آرمه بود. ارتش تجاوزگر صدام این مکان را تخریب کرده بود و گرفته بود و در عملیات فتح المبین اینها آزاد شده بود. ما اولین حضورمان در جبهه همان جا بود. در این سایت نظامی، قرعه فال ما به زاغه مهمات افتاد که بسیار گرم و سوزان بود و در آن جا اولین بار جریان خطابه، نماز جماعت و مساله گفتن را تجربه کردم.

سازمان تبلیغات مشهد واحد اعزام مبلغ به جبهه داشت و ما معمولا از آن‌جا اعزام می‌شدیم. بعد با سپاه مشهد هم ارتباط داشتیم. سالی تقریبا دوباره (گاهی بیشتر و گاهی کمتر) به جبهه می‌رفتیم.

تحصیل و تنگناهای مالی

از آغاز تحصیل در مشهد وضع مالی بدی داشتم. کل هزینه پرداختی مدرسه امام باقر (ع) یکصد تومان بود. دریافتی دیگری نداشتیم. از این جهت گاه می‌رفتم کارگری می‌کردم؛ بعضی روزهای جمعه این کار را می‌کردم؛ لباس دیگری غیر از پیراهن طلبگی می‌پوشیدم و می‌رفتم سر چهار راه برق؛ همان سی متری طلاب. آن‌جا معمولا کارگرها می‌ایستند برای کار. من هم می‌ایستادم که بروم کار کنم. می‌رفتم و کارگری می‌کردم. ناهار هم نان و پنیر و انگوری می‌گذشت. یکی از نقاط بسیار شیرین دوران طلگبی این ناچیز همین بود که من همیشه به افتخار یاد می‌کنم.

از نقاط شیرین دوران طلگبی‌ام کارگری است
در کتاب روش‌شناسی تحصیل با عنوان «تمشیت امور زندگی»، آوردم که طلاب باید بدانند ورود این راه، سخت است. راهی است که باید انسان صعوبت‌ها و عقبه‌ها را تحمل کند. گاهی هم به فقر و مشکلات مالی برمی‌خورد. نه این‌که مدام نق بزند و بنالد و درس را شل کند. ما روز جمعه سر کار می‌رفتیم. اصلا تجربه کارگری خیلی برای آینده انسان مؤثر است.

معروف است مرحوم شهید رجایی در آغاز در تهران دستفروشی می‌کرد. وقتی رئیس جمهور شده بود به راننده می‌گفت در میدان قزوین دو دقیقه بایست. بعدا می‌گفت من این‌جا دستفروشی می‌کردم. «ای ایاز آن پوستین را یاد آر» گاهی آدم باید از این حوادث زندگی درس‌هایی بگیرد.

ازدواج و استمرار مشکلات مالی

بعد که ازدواج کردم دوباره فشار مالی بر ما مضاعف شد. مراسم ازدواج آن قدر ساده و بی آلایش بود که بیان آن موجب تاثر خواهد شد. برای همین مراسم ساده، شش هزار تومان از مدرسه امام باقر (ع) قرض کردم تا کت و شلوار و برخی ملازمات را تهیه کنم. این فراز و فرود اوائل زندگی که بسیار به فرد فشار می‌آورد در زندگی خیلی‌ها هست. من هم داشتم. وقتی که در کوچه آب میرزا در مشهد نخستین خانه را با هزار تومان در ماه اجاره کردم شهریه ما تازه 2300 توان شده بود که بخشی از آن باید به پرداخت قسط اختصاص می یافت. به ناچار در اوان زندگی کادوهای عروسی را می بردم دم مغازه ای و می‌فروختم و با آن تا مدتی خود را اداره می‌کردیم.

ادامه دارد....

نصیرینصیری
ارسال نظر
به روز شده در ۲۱:۱۴ :: چهارشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۶