کد خبر: ۹۳۰
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۳۹۳ - ۱۶:۵۵
در گفتگو با حجت‌الاسلام و المسلمین حقانی مطرح شد (بخش اول)؛
برای برنامه درسی تحقيق كردم، گفتند آقاي بهشتي برنامۀ‌ 18 ساله‌­ای را براي مدرسه مرحوم‌ گلپايگاني نوشته است/ حوزه مي‌گفت هر طلبه‌اي كه قبلا از او امتحان ورودي گرفته‌ايم بايد قبول كنيد؛ من قبول نمي‌كردم/ ما ساليان سال با حوزه و آقاي بوشهري اختلاف داشتيم. ايشان مي‌گفت مدير را عوض كن؛ يعني آنچه كه ما مي‌گوييم بايد باشد. من هم مدير را عوض نمي‌كردم/ اوايل جنگ هم كه عراقي‌ها خرمشهر را گرفته بودند من مدرسه را تعطيل كردم و 70 طلبه را از طريق تيپ 83 حوزه به جبهه فرستادم/ خدا را شكر مي‌كنيم كه اكثر طلبه‌هايي كه در حوزه يا قضاوت يا در جاهای ديگر مشغولند، طلبه مدرسه ما بودند؛ مثل آقايان فلاحيان و رازيني و محسني اژه‌اي. آقاي روحاني هم طلبه مدرسه ما بود

لطفا کمی از خودتان برای ما بگویید.

من حسین حقانی متولد اول اسفند 1313 شمسی هستم. تا 17 سالگی با مرحوم آقای جنوبی در زنجان مشغول درس و بحث و مطالعه بودیم. کلاس ششم را در زنجان خواندم و سال 1324 به همراه خانواده­ به تهران رفتیم. پدرم مغازۀ عطاری و بزازی داشت. پدربزرگم طلبه بود، به همین دلیل پدرم نیز به طلبگی علاقه داشت.

کلاس نهم را در تهران تمام کردم و سیکل را گرفتم. به علت رواج کمونیسم پدرم راضی نبود درسم را ادامه بدهم. آن موقع‌، با ادامه تحصیل، دین و دین‌داری به خطر می‌افتاد. پدرم حالت معنوی­ای داشت و به دین و دیانت علاقه‌مند بود و مرتب جلسات روضه‌خوانی و عزاداری برگزار می‌کرد. یک روز پدرم گفت: شما یکی از این دو کار را می‌توانی انجام بدهی: یا به من در مغازه کمک کنی یا اینکه اگر می‌خواهی ادامه تحصیل بدهی به حوزه بروی؛ من علاقه‌­ای به کار کردن در مغازه نداشتم؛ آن موقع 18 سالم بود؛ در‌جا حوزه را انتخاب کردم و اول تابستان به قم رفتم.


آن روزها شرایط حوزه چگونه بود؟

حوزه‌ها در فصل تابستان دو-سه ماه تعطیل بود. آن موقع بیشتر طلبه‌ها منزل نداشتند. طلبه‌ای هم اگر خانه­ای داشت، معمولا تابستان را به نقطۀ خنک یا دهی می‌رفت و منزلش را به طلبۀ دیگری می‌سپرد.

سیدباقر موسوی -خدا رحمتش کند- داماد خواهرم بود و وضع مالی خوبی نداشت و تابستان را در منزل آقای شیرازی- نزدیک‌ پل آهنچی- به سر می­‌برد. آقای شیرازی تابستان را به ییلاق رفته بود و آقا سیدباقر با دو-سه بچه‌اش در منزل او بودند. وقتی به قم رسیدم، به منزل ایشان رفتم. هرروز، صبح‌ اول وقت، به حرم می‌رفتم و در کتابخانه درس می‌خواندم و ظهر برمی‌گشتم؛ بعد از ظهر هم همین­‌طور. یک‌ماه و نیم به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز آقا سیدباقر گفت: آقای شیرازی ده- پانزده روز دیگر می­‌آید. من خیلی نگران و ناراحت شدم که چه کار کنم؟ با حجره گرفتن در حوزه آشنا نبودم؛ تا اینکه آقای شیرازی آمد و من چند وقتی در زیرزمین آن خانه ماندم.

برای برنامه درسی تحقيق كردم. گفتند آقاي بهشتي برنامۀ‌ 18 ساله‌­ای را براي مدرسه مرحوم‌ گلپايگاني نوشته است

روزهای سختی بود، دیدم وقت آن است که دیگر از آنجا بروم. به این فکر افتادم که برای خودم منزلی بخرم. به املاکی رفتم؛ گفتند منزلی نزدیک خیابان ایستگاه، در کوچه فرهنگ هست، به قیمت 6 هزار تومان. آن موقع 6 هزار تومان کم نبود. منزلی به مساحت120 متر و در سه طبقه. پدرم مشتری­ای در قم داشت که پارچه می‌فروخت و سفارش مرا به او کرده بود تا ماه به ماه پولی به من برساند و من هر ماه، 300 تومان خرج ماهانه‌ام را از او می‌گرفتم. یک روز به بازار رفتم و به آن بندۀ خدا گفتم: من اگر بخواهم اینجا منزلی بخرم، شما پولش را به من می‌دهید؟ گفت عیبی ندارد و قرار شد هر وقت به تهران رفت آن مبلغ را از پدرم بگیرد. رفتم خانه را دیدم و آمدم پول را گرفتم و خریدم. آقا سیدباقر و همسر و بچه‌هایش را هم به آن منزل بردم. یک اتاق در اختیار من بود و الباقی در اختیار آنها. دو-سه سالی آنجا ماندیم. بعدها پدرم آمد و ما وقع را گفتم. البته بعدها آن خانه را عوض کردیم.


با درس و کلاس چه می‌کردید؟

روال درس‌مان هم این‌طور بود که یک ساعت مانده به اذان صبح بیدار می‌شدم و به حرم می‌رفتم و بیشتر اوقات مشغول درس و بحث و مطالعه بودم. در دوران طلبگی، اسفار را خدمت علامه طباطبایی درس گرفتم و یک دوره فلسفه را کامل، نزد ایشان خواندم؛ البته درس‌های دیگری را نیز نزد ایشان خواندم. فقه را نزد آقای شریعتمداری خواندم. اصول را خدمت آقا شیخ هاشم آملی لاریجانی می‌رسیدم و از همه آنها اجازه اجتهاد دارم.

از حوزه هم اجازه اجتهاد دارم؛ در حالی‌که اسمی در لیست حوزه ندارم. پس از انقلاب رئیس دانشکدۀ فقه دانشگاه الزهرا شدم و آنجا مرتبه علمی مرا خواستند؛ لذا به حوزه نامه نوشتند که مرتبه علمی ایشان را معین کنید. آن موقع آقای عبایی رئیس دفتر تبلیغات بود، به من گفت که دانشگاه الزهرا تماس گرفته و مرتبه علمی شما را از ما می خواهد؛ پرسید: چقدر نوشته داری. من800 دفترچۀ 200 برگی تقریرات درس آقای شریعتمداری را داشتم و الان هم دارم؛ نوارهایش را هم دارم. الان حدود 105 نوار را به صورت سی‌دی درآورده‌ام که هر کدام از آن سی‌دی‌ها 15 الی 16 درس است. من 50 دفترچۀ 200 برگی به ایشان دادم. چند ماهی بررسی کردند و بعد به من اجازه اجتهاد دادند. حوزه اجازه اجتهاد من را به دانشگاه الزهرا فرستاد.

آن موقع منزل آشیخ هاشم آملی در کوچه مسجد سلماسی بود. آقای شریعمتداری هم آنجا بود. بعدها منزل آقاشیخ هاشم آملی، به نزدیکی منزل آقای منتظری منتقل شد. من یک روز خدمت آقاشیخ هاشم آملی رفتم. ایشان به من گفت: فلانی چرا نوشته­‌ها را نمی‌آوری تا اصلاح کنم؟ زود بیاور تا من نمردم اصلاح و چاپ شود. الان درس آشیخ هاشم لاریجانی در مراحل چاپ است.


استاد اخلاق هم داشتید؟

در زمان قدیم این‌طور نبود که استاد اخلاق، درس اخلاق بگوید. نه، فقط همین اواخر، آقای خوشوقت را به مدرسه‌مان می­‌آوردیم.


از مدرسۀ حقانی برایمان بگویید.

ریشه اصلی کار ما همان مدرسه‌ای بود که ساختیم و برنامه‌هایی که در آن‌ اجرا کردیم. این برنامه از 60 سال قبل تاکنون ادامه دارد. پدرم علاقۀ عجیبی به ساختن مدرسه داشت. می‌گفت: من با خدای خودم عهد بسته‌ام که هفت مدرسه بسازم. من هر چه می‌گفتم: مگر می‌شود كه هفت مدرسه ساخت، مي‌گفت كه من با خدا، عهد بسته‌ام كه مالم را هفت مرتبه خدمت مراجع پاك كنم. آخرين مرتبه به منزل آقاي بروجردي خدا رحمت كند ايشان را- رفتيم. وقتي مدرسه را ساختيم آقاي بروجردي برای بازدید به مدرسه آمد.

حوزه مي‌گفت هر طلبه‌اي كه قبلا از او امتحان ورودي گرفته‌ايم بايد قبول كنيد؛ من قبول نمي‌كردم
از علاقۀ پدرم برای مدرسه سازی می‌گفتم؛ يك روز رفتم زنجان، ديدم قرار است پدرم زميني را براي ساختن مدرسه بخرد. نگذاشتم آن‌جا را بخرد. عشق و علاقۀ پدرم را که دیدم، زمینی را نزدیک خانۀ مان روبروی پل آهنچی نشان کردم و به ایشان پیشنهاد کردم. آن موقع زمین‌های اطراف خانه ما، باغ و بوستان بود. پدرم آمد زمین را دید، زمين ده هزار متر بود، آنجا گندم و جو مي‌كاشتند. آن زمین را که مدرسه فعلی هم همان‌جاست متری 45 تومان خریدیم. مقداري از آن زمين را حدود 200 متر- فروختيم تا خرج مدرسه كنيم. حاج آقا (پدرم) با مشقت فراوانی ساختن مدرسه را آغاز كرد؛ خودش هم در بنای مدرسه كمك مي‌كرد و گاه در فصل تابستان و زير تیغ آفتاب با يك كلاه عرق‌چين به بنا آجر می داد.

مدرسه را كه مي‌ساختيم آقايان زنجاني -پدر آقا سيدموسي شبيري زنجاني- و بروجردي به مدرسه آمدند و آنجا را ديدند و خيلي خوشحال شدند كه حاج آقا چنين مدرسه‌اي را مي‌سازد.

مدرسه كه ساخته شد نزديك پنجاه طلبه از زنجان و جاهاي ديگر به مدرسه ما آمدند و آنجا ساكن شدند. يك روز ديدم كه مدرسه پر شده است. من نمي‌خواستم همين­جوري طلبه بپذيرم. به فكر اين بودم كه با برنامه منظم و با امتحان و مصاحبه، طلبه بپذيریم.


مگر خود حوزه برنامه‌اي نداشت؟

حوزه برنامه‌اي نداشت؛ الآن هم ندارد! اتفاقا من به درس آقاي بروجردي مي‌رفتم و اشكال گرفتم كه چرا وضعيت برنامه‌هاي حوزه اين‌گونه است. آن موقع جريان به گونه‌اي نبود كه بتوانند كاري كنند.

ما احساس مي‌كرديم بايد برنامه داشته باشیم. من تحقيق و بررسي كردم كه چه برنامه‌اي براي مدرسه‌مان داشته باشيم. گفتند مرحوم آقاي بهشتي برنامۀ 18 ساله‌­ای را براي مدرسه مرحوم گلپايگاني نوشته است؛ به اين معنا كه طلبه‌اي كه وارد اين مدرسه شد تا 18 سال در اختيار مدرسه است تا به درس خارج مي‌رسد و آن را تمام مي‌كند و از طلبه امتحان مي‌گيرند و اگر صلاحيت داشت اجازه اجتهاد به او مي‌دهند. من آقاي بهشتي را نمي‌شناختم؛ اين جريان مربوط به 60 سال قبل است؛ گفتند كه ايشان رئيس دبستان دين و دانش قم است. آدرس را پرسيدم. داخل مدرسه رفتم. نه او مرا مي‌شناخت و نه من او را. ايشان گفت: كار داريد؟ گفتم: آقاي بهشتي شما هستيد؟ گفت بله. پرسيد: شما كه هستيد؟ گفتم: من صاحب مدرسه‌اي هستم و الان به يك برنامه دقيق علمي حوزوي نياز داريم؛ شنيده‌­ام شما برنامه 18 ساله داده‌ايد و مي‌خواهم ما را راهنمايي كنيد. گفت: بله من يك برنامه 18 ساله براي مدرسه آقاي گلپايگاني تدوين كرده‌ام. آنجا مراجعه زياد بود و دانشجويان رفت و آمد می‌کردند. ایشان گفت: فردا صبح به منزل ما بيا تا در اين مورد با هم صحبت كنيم. منزل ايشان پشت مدرسه دين و دانش بود. بچه‌هاي آقاي بهشتي كه الان بزرگ شده‌اند آن موقع كوچك بودند. صبح جمعه به منزل ايشان رفتم. ايشان گفت كه اين برنامه 18 ساله است، سه سال مقدمات، پنج سال سطح، شش سال درس خارج و چهار سال دوره تخصصي است. بعد هم امتحان و اجازه اجتهاد. اجمال برنامه، اين بود. گفتم همين برنامه را مي‌خواهم.

ما ساليان سال با حوزه و آقاي بوشهري اختلاف داشتيم. ايشان مي‌گفت مدير را عوض كن؛ يعني آنچه كه ما مي‌گوييم بايد باشد. من هم مدير را عوض نمي‌كردم
گفت عيبي ندارد ولي شما بايد چند كار را انجام بدهيد. اول اينكه چند نفر را به عنوان هيأت مديره تعيين كنيد كه در مدرسه با هم باشيم و جلسه بگيريم و برنامه‌ها را بررسي كنيم. گفت چند نفر را معرفي كن. من مرحوم آقاي مشكيني، مرحوم حائري تهراني، خودم و خود آقاي بهشتي را معرفي كردم.


البته نفر پنجمي هم بود كه شما معرفي كرديد، ولي به توافق نرسيديد.

بله شهیدبهشتی گفت که من با ايشان نمي‌توانم...(آقای حقانی ادامه ندادند). هيئت رئيسه كه تشكيل شد كار را شروع كرديم. اول بايد بودجه جذب مي‌كرديم. آن‌موقع جذب بودجه كار آساني نبود. ايشان گفت مقدار بودجه‌اي كه براي اداره مدرسه مي‌خواهيم 250 تومان است. آن موقع نمي‌توانستيم اين پول را تهيه كنيم. من گفتم كه به درس آقاي شريعتمدار مي‌روم. اگر مي‌خواهيد با ايشان صحبت كنم. آقاي دكتر بهشتي گفتند عيبي ندارد و با ايشان صحبت كنيد. من يك بار از آقاي شريعتمدار وقت گرفتم و خصوصي به منزل ايشان رفتم. گفتم مي‌خواهيم يك برنامه عالي و تحقيق‌شده را در حوزه اجرا كنيم. شما به ما كمك مي‌كنيد؟ گفت من كمك مي‌كنم؛ ولي بايد در مدرسه همه كاره باشم. يعني هر كاري كه در آن مدرسه مي‌خواهند انجام بدهند تا نظر موافق يا مخالف من نباشد نبايد انجام شود. من اين را در جلسه‌اي كه همه آقايان بهشتي، حائري، مشكيني و خودم- بودیم مطرح كردم. گفتند قبول نداريم و پيشنهاد ايشان را نپذيرفتيم.


پس هزینه‌ها را چطور تأمین کردید؟

بعد از آن با آقاي ميلاني در مشهد صحبت كرديم. ايشان گفته بود كه اين مدرسه هرچه خرج دارد، مي‌پذيرم؛ اسم من هم نباشد، خدا رحمتش كند. تا انقلاب از 250 توماني كه خرج مي‌كرديم، به هر استاد ساعتي 7 تومان مي‌داديم. به كارمندان هم 6 تا 10 تومان مي‌داديم. در سال‌های آخر منتهی به انقلاب خرجمان ماهیانه 100 هزار تومان بود که آقاي ميلاني مي‌پرداخت. ديگر به جاي 7 تومان، به اساتيد 700 تومان مي‌داديم. مقداري از شهريه طلبه‌ها را حوزه مي‌داد و مقداري را هم ما از اين‌طرف و آن‌طرف تهيه مي‌كرديم. طرح آقاي بهشتي را اجرا كرديم. تمام حوزه را تغيير دادیم و به آن برنامه داديم. برنامه‌اي كه ما داريم خيلي برنامه خوبي است.

خدا رحمت كند آقای فاضل لنكراني را، ایشان بارها مي‌گفت: مدرسه شما اول است. مي‌گفتم چرا؟ مي‌گفت ما از تمام حوزه‌هاي علميه ايران در تمام شهرها یک دور امتحان چهارصدهزار نفري گرفتيم و مدرسه شما اول شده است.


شاخصۀ مدرسه شما چیست؟

ويژگي مدرسه ما این است كه طلبه‌اي را بدون امتحان، مصاحبه حضوري و كتبي قبول نمي‌كند. اختلافمان با حوزه هم در همين بود. حوزه مي‌گفت هر طلبه‌اي كه قبلا از او امتحان ورودي گرفته‌ايم بايد قبول كنيد؛ من قبول نمي‌كردم. ما بايد امتحان دقيق بگيريم. خدا رحمت كند مرحوم آقاي قدوسي را. ايشان از همۀ طلبه‌ها به صورت دقيق حضوري و كتبي مصاحبه مي‌كرد. به طلبه مي‌گفت كه يك ماه و نيم، دو ماه در حجره بمان. دوباره از تو امتحان مي‌گيرم. اگر ديدم كه به درد نمي‌خوري شما را نمي‌پذيرم. تعهداتي كه از طلبه‌ها مي‌گرفت به صورت نوشته نگه مي‌داشت. اين همه برنامه دقيق براي اين بود كه بدانيم آينده اين طلبه، آينده خوب و مؤثر و مفيد براي اسلام و حوزه است یا نه. خاطرمان جمع باشد كه بعد از ساليان سال زحمت، به نتيجه برسيم.

اوايل جنگ هم كه عراقي‌ها خرمشهر را گرفته بودند من مدرسه را تعطيل كردم و 70 طلبه را از طريق تيپ 83 حوزه به جبهه فرستادم
ما ساليان سال با حوزه و آقاي بوشهري اختلاف داشتيم. ايشان مي‌گفت مدير را عوض كن؛ يعني آنچه كه ما مي‌گوييم بايد باشد. من هم مدير را عوض نمي‌كردم. من هر مديري را كه تعيين مي‌كردم به او مي‌گفتم كه اول بايد با دقت طلبه را بپذيري. اگر ديدي طلبه به درد نمي‌خورد نبايد بپذيري. براي اينكه بتوانيم آينده خوبي براي حوزه داشته باشيم خيلي با دقت كار را دنبال مي‌كرديم. مدير ما اين‌گونه بود و آقاي بوشهري مي‌گفت كه بايد او را عوض كني و ما نمي‌پذيرفتيم. اختلاف ما خيلي زياد بود. تا اينكه آقاي بهجت‌پور مدير مدارس آمد و گفت كه ما قبول مي‌كنيم كه شما مدير را تعيين بكنيد و از ما خواست كه مدير را عوض كنيم. من گفتم كه اگر ببينم مدير به درد نمي‌خورد آن را عوض مي‌كنم ولي اگر مدير خوبي بود آن را عوض نمي‌كنم. اين اختيار ديگر در دست شما نيست. آقاي بهجت‌پور قبول كرد و گفت كه در تمام مدارس قم برنامه شما را اجرا مي‌كنيم. من هم آقاي واحدي را به جاي مدیر قبلی (یوسفی) گذاشتم. آقاي واحدي هم شرط كردند كه بايد اينگونه باشد. الان هم دقيق عمل مي‌كند و به راحتي طلبه‌اي را پذيرش نمي‌كند.


علت اصرار بر تغییر مدیر چه بود؟

واقعا خودم هم از اين جهت تعجب مي‌كنم. یادم هست وقتی که آقای کریمی مدیر مدرسه بود يك دفعه طلبه‌اي آمد که حوزه او را معرفي كرده بود. آقاي كريمي از او امتحان حضوري و كتبي مي‌گرفت. من هم كناري نشسته بودم. ديدم اين طلبه نمي‌تواند حرف بزند. قدرت حرف زدنش‌كامل نيست. آقاي كريمي بعد از اينكه از او امتحان گرفت گفت كه من او را نمي‌پذيرم. براي اينكه طلبه فردا بايد مبلغ باشد و كارهاي زيادي براي اسلام انجام دهد. اين كه نمي‌تواند. گفتم كار خوبي كردي. به طلبه جواب منفي داد و رفت. ده، دقيقه، يك‌ربع بعد ديدم تلفن زنگ زد. تلفن را برداشتم. گفت كه من فيض‌گيلاني (مدير مدارس) هستم. چرا اين طلبه‌اي را كه ما معرفي كرديم نپذيرفتيد؟ گفتم براي اينكه اين طلبه نمي‌تواند حرف بزند. چگونه اين طلبه مي‌خواهد براي اسلام كارهاي مفيدي انجام بدهد. گفت شما طلبه‌اي كه ما معرفي مي‌كنيم نپذيرفتيد. اين مدرسه از ما نيست. آن موقع كه مدير مدرسه، آقای كريمي بود، همه مخارج مدرسه را من مي‌پرداختم. بعد صورت‌حساب را به حوزه مي‌دادم و حوزه پرداخت مي‌كرد. سه چهار روز بود كه 700 هزار تومان خرج كرده بودم، صورت‌حساب را كه دادم ايشان گفته بود كه اين مدرسه از ما نيست و هزينه‌ها را نپرداخت. 700 هزار تومان آن موقع كم نبود. مخارج ديگر هم داشتم كه بايد انجام می‌دادم.


می‌گویند مدرسه حقانی در دوران جنگ هم فعال بوده است.

اوايل جنگ كه عراقي‌ها خرمشهر را گرفته بودند من مدرسه را تعطيل كردم و 70 طلبه را از طريق تيپ 83 حوزه به جبهه فرستادم. طلبه‌ها كه برگشتند ديدم كه آقاي فيض گيلاني نامه‌اي نوشته است و مي‌گويد كه مدرسه بايد به طور كامل ادامه پيدا كند و ديگر نبايد مدرسه را تعطيل كنيد. ماه مبارك نزديك بود. من دوسه روز مانده به ماه مبارك به اين طلبه‌ها اجازه دادم كه به ديدن پدر و مادرشان بروند و برگردند. يك روز آقاي فيض گيلاني به مدرسه آمد و گفت كه مگر براي شما ننوشتم كه هيچ طلبه‌اي نرود و نبايد حوزه را تعطيل كنيد. گفتم ما 70 طلبه را به جبهه فرستاديم. اين‌ها پدر و مادر و برادر دارند، خرج و مخارج دارند. دو روز به آن‌ها مهلت داديم كه بروند و برگردند. ما از كساني هستيم كه به طور جدي كارمان را ادامه مي‌دهيم و اينگونه نيست كه مدرسه را تعطيل كنيم. باز ايشان گفت كه اين مدرسه از ما نيست.


داستان اختلاف‌تان با حوزه به کجا ختم شد؟

من از آقای فاضل لنكراني- كه مدير وقت حوزه بود- وقت گرفتم و به منزل ايشان رفتم. گفتم كه آمده‌ام از حوزه جدا شوم. گفت چه شده است؟ قضيه را گفتم كه آقاي فيض طلبه‌اي را به مدرسه ما فرستاده كه نمي‌تواند حرف بزند و ما او را نپذيرفتيم.

اكثر طلبه‌هايي كه در حوزه يا قضاوت يا در جاهای ديگر مشغولند، طلبه مدرسه ما بودند؛ مثل آقايان فلاحيان و رازيني و محسني اژه‌اي. آقاي روحاني هم طلبه مدرسه ما بود
آقاي فيض هم گفته است كه حتما بايد بپذيريد. همچنين قضيه فرستادن 70 طلبه به جنگ و تعطيلي مدرسه را هم گفتم. من به ايشان گفتم كه از شما خواهشي دارم. مدتي به ما مهلت بدهيد. من مي‌خواهم ديگر از حوزه جدا شوم. گفت چرا مي‌خواهيد اين كار را بكنيد؟ بي‌خود اين كار را كرده‌اند. مدرسه شما بهترين مدرسه است. نمي‌شود از حوزه جدا شويد. از آقاي فيض گيلاني ناراحت شد و پرسيد شما كسي را مي‌شناسيد كه من به جاي آقاي فيض گيلاني بگذارم؟ گفتم الان سراغ ندارم بايد تحقيق كنم. من از آنجا رفتم و دو-سه روز بعد در دفتر مدرسه نشسته بودم که تلفن زنگ زد و گفت كه من فيض گيلاني هستم. آن‌حساب را بفرستيد تا پرداخت كنم. گفتم آقاي فيض چه شده است؟ شما كه گفتيد اصلا مدرسه از ما نيست. ايشان چيزي نگفت ولي معلوم بود كه در جلسه آقاي فاضل به ايشان گفته است كه چرا با اين‌ها رفتار بدي داشته‌ايد.

حوزه طلبه‌ها را به مدارس معرفي مي‌كرد، ولي ما قبول نمي‌كرديم. ما بايد خودمان يقين پيدا مي‌كرديم كه اين طلبه، طلبه‌اي است كه مي‌تواند این راه را ادامه دهد و آيندۀ خوبي داشته باشد؛ مبلغ و مجتهد خوبي باشد؛ استاد باشد و در زمينه‌هاي مختلف فعاليت كند. ما بايد خودمان بررسي مي‌كرديم. به همين دلیل مثل ساير مدارس عمل نمي‌كرديم. الآن هم همين­گونه است. برخلاف مدارس دیگر ما ابتدا از طلاب امتحان مي‌گيريم و اگر صلاحيت داشت او را مي‌پذيريم. كارمان را دقيق انجام مي‌دهيم تا حوزه آينده خوبي داشته باشد. خدا را شكر مي‌كنيم كه اكثر طلبه‌هايي كه در حوزه يا قضاوت يا در جاهای ديگر مشغولند، طلبه مدرسه ما بودند؛ مثل آقايان فلاحيان و رازيني و محسني اژه‌اي. آقاي روحاني هم طلبه مدرسه ما بود.

ادامه دارد...

ارسال نظر
به روز شده در ۲۱:۱۴ :: چهارشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۶